زندگیِ جعبهای
خلاصه، این زن با پاهای دردناکش توی خانه نشسته بود و سعی میکرد دیگر به هیچ ایمیلی از طرف غریبهها جواب ندهد و اجازه بدهد زندگی مچالهشدهاش مثل یک بستهی خالی چیپس توی رودخانه حرکت کند.
زندگی ناممکن، مت هیگ
پ.ن: توصیه میکنم این کتاب رو بخونید. یکی از دوستان چند ماه پیش معرفیاش کرده بود و من حالا وسطاشم. احتمالاً زین پس یه تیکههایی ازش رو اینجا قرار بدم. پیدیافشم که گذاشتم. خواستید میتونید بردارید.